من بخاطر تو زنده ام .....
تو بخاطر چه كسي ؟
..... و چه تلخ است اين زهر خنده هايت
و من چه شيرين فكر ميكنم
بهنگام نوشيدنشان !
من اين شوكران ها را با تمام
وجودم مي نوشم
اگر قطره ايي از لبخند تو در ظرف
عشق من چكه كند
اما.... من چه خوش باورم
و چه با افسوس ماءنوس....!
كه من براي تو ميميرم
و ... تو براي چه كسي؟!....
(سايه روشن)
میخواهم عاشقت باشم....
اما مرگ شقایق به دلم تردید افکنده ....
اکنون نمیدانم عاشقت باشم
یا سوگوار شقایق بمانم .....
در گورستان شقایق ها....
غنچه ها چه منجمد در بهاری
بی اصالت میشکفند !!! ....
گویی که مرده ایی میخندد !!! ....
واین است که دیگر هیچ شاهپرکی
شقایق را باور ندارد !....
دلم برای قصه’ داش آکل تنگ شده....
(سایه روشن )
***********************************
..... و من پروانه ام در اين پيله هاي
تنگ و تاريك.....
بايد دريدن آغاز كنم....
براي شقايق ها دلم تنگ است.... (سايه روشن)
برايت دلتنگم....
به اندازهء تمام ابرهاي باراني!
من سالهاست
براي تو ميبارم
اما تو
نميداني!!!
(سايه روشن)
«صمیمانه ترین نامه ها نامه هایی است که به هیچکس مینویسیم» و« سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی آن را ایجاب نمی کند» و اینها است «حرف هایی که هر کسی برای نگفتن دارد».
بگذار که شیطنت عشق ، چشمان تو رو بر عریانی خویش بگشاید و کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن
آدم وقتي فقيره.... خوبي هاشم حقيره !!!!!
درد علی دو گونه است:
یک درد.دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس میکند.و درد دیگر دردیست که اورا تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده……وبناله در اورده است.
ما تنها بردردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس میکند.
اما.این درد علی نیست.
دردی که چنان روح بزرگی را بناله اورده است.تنهائی است.که ما انرا نمیشناسیم!!
باید این درد را بشناسیم…..نه ان درد را…..
که علی درد شمشیر احساس نمیکند.
و………ما…………
درد علی را احساس نمی کنیم.
پاسخي به يكي از دوستان كه معتقد است جمله فوق در مورد علي يك جملهء احساسي است و چنين قضاوتهايي در مورد علي محلي از اعراب ندارند!
سلام دوست عزيز
همانطور كه شما فرموديد من هم بعيد ميدانم شخصيت بزرگواري همچون علي از فرط تنهايي ناله كند اما جه نوع تنهايي؟
تنهايي كه از ذهن محدود و خو گرفته به روز مرگي ها در لابلاي تعلقات زميني نشاءت ميگيرد يا تنهايي از نوع روحي كه همجنس خويش را در اين كرهء خاكي نمي يابد و همچون پرنده ايي در قفس كالبدش بيقرار پر كشيدن و پرواز است....
پرنده ايي كه ميداند آغوش ديار دوست در آن دور دست هاي بعيد عاشقانه منتظر اوست
تنهايي علي... تنهايي پس از محمد است..... تنهايي محبوس و در محاصرهء گرگ هاي در كمين طعمهء قدرت و حكومت است كه تا محمد بود مرد دين بودند و در لحظهء احتضار محمد براي حكومت و قدرت دندان تيز كردند و براي علي چنگال!
تنهايي علي از جنس نوعي ايدئولوژي بود كه آنقدر بزرگ و گسترده و روشن بود كه در فهم كوچك و حقير و تاريك افكار اين جهاني نميگنجيد
تنهايي علي از جنس تنها بودن دل و قلبش نبود كه از جنس تنها بودن يك روح بيقرار و عاشق بود....
درد تنهايي علي درد فقدان فهم و كوري انديشه بود و چقدر سخت و طاقت فرسا است وقتي كه حرف هاي زيادي سر شار از حقيقت و معاني ژرف براي گفتن داشته باشي اما فهم و دلي كه بتواند آن حرف ها را درك كند در ميان افراد و جامعه ايي كه پيرامونت را گرفته است و در آن زندگي ميكني وجود نداشته باشد
و بالاءخره گاهي زمين هم مذاب هاي درونش را از آتشفشانها بيرون ميريزد و علي آنگونه مذاب هاي دلش را در حلقوم چاه فرياد ميزد و ناله ميكرد تا شايد بدانگونه اندكي تسكين يابد
و بعقيدهء من جز فاطمه هيچ كس بر گسترهء تنهايي علي واقف و آگاه نبود كه علي پس از فاطمه تنها تر هم شد...
و اينكه ميگويند علي تنها بود يك حقيقت است نه يك احساس.... چرا كه احساس از آغازهاي مبهم شايدها شكل ميگيرد و حقيقت از سرچشمه هاي پاك و زلال يقين. (سايه روشن)
براي آقاي " گورويچ " _ يكي از استادان من _ كنفرانسي مي دادم ( شاگردش بودم) و براي تعريف يكي از مسائل جامعه شناسي چند تعريف نقل كرده بودم... منجمله يكي از تعريفهاي خود پروفسور گورويچ را نقل كرده بودم... بعد ديدم در وسط سخن من ... مرا نگاه داشت و گفت: اين حرف خيلي مزخرف است ... و من خجالت كشيدم بگويم كه مال خود سركار است!
سكوت كردم.... گفت: كه از كجا نوشتي؟ گفتم : از فلان كتاب.... بچه ها همه خنديدند ( چون كتاب معروف بود كه مال گورويچ است و همه مي شناختندش) گفت : آن كتابي كه نوشتهء من است ؟ گفتم : خوب ... بله... گفت: چاپ كي؟ گفتم : هزارونهصدو پنجاه و چهار ... گفت : ولي من در هزار و نهصدو پنجاه و چهار نمردم... من الآن در هزار و نهصدو شصت و يك زنده هستم... يعني از هزار و نهصد و پنجاه و چهار تا هزار و نهصد و شصت و يك زندگي مي كرده ام و مي انديشيده ام و تو از گورويچ هزار و نهصد و پنجاه و چهار سخن مي گويي و حرف ميزني... در صورتي كه گورويچ هزار و نهصد و شصت ويك واقعيت دارد ومن در اين هفت سال كه فوت نكردم ! زندگي داشته ام... اگر سخن من در هزار و نهصدو شصت و يك درست همان سخن من در هزار و نهصد و پنجاه و چهار باشد اين فضلت براي من نيست كه سخن حق گفته ام ... اين يك علامت توقف و ركود من است در هزار و نهصد وپنجاه و چهار كه بقيه اش را بيخودي زنده بوده ام و ديگر تكرار مكررات بوده !!!!!!!!!!! ( پاورقي كتاب " حسين وارث آدم " نوشتهء دكتر علي شريعتي ص 312)
از پشت پنجره هاي خيس چشم به آمدنت دوخته ام
و در انتظارت فصل ها را زنده ام
پاورچين ميآيي.... و پاورچين مي روي !
بي آواز هيچ پرستويي !
بي شكفتن هيچ غنچه ايي !
بي رقص هيچ پروانه ايي !
بي نغمه خواني هيج بلبلي !
و من همچنان فكر ميكنم تو هنوز نيامده ايي....
اكنون سالهاست كه تو را نديده ام
نميدانم به چشم هايم شك كنم
يا به گوش هايم!.....
و يا به اينكه هر سال چهار فصل دارد.....! ( سايه روشن )
آدم هاي گاز ! : باري به هر جهت هستند _ همه جايي هستند و هيچ جا نيستند
... به همه چيز اعتقاد دارند ولي لائيك هستند
آدم هاي مايع ! : شكل ظرف و محيط اطرافشان در مي آيند... از خودشان چيزي يا
نظر ويژه ايي ندارند... بشدت تحت نظر ديگران قرار مي گيرند تا وقتيكه آنها را در
ظرف تازه ايي بريزند
آدم هاي جامد ! : اين آدم ها شكل دارند... عين مجسمهء داوود ميكل آنژ...
از دل يك سنگ آفريده شدند.... اينها را اگر بخواهند عوضشان كنند يا ايدهء
تازه ايي را به آنان بسپرند بايد از نو بتراشندشان....( دكتر افسون اديبي )

قصۀ دوست دارم
قصۀ دوست دارم رو تو میگی پوشالیه
دل من اما از این ناباوری ها خالیه
تو داری غریبه میشی با من و نمیدونی
که میونِ غربتِ غم ها دلم چه حالیه
روزگاری آدما مثل فرشته پاک بودن
دلا اون روزا برای همدیگه هلاک بودن
قصۀ "داش آکلو"بخون،بخون تا بدونی
عاشقای قدیمی عاشق سینه چاک بودن
دل تو امروزیه گل های کاغذی میخواد
دل من قدیمیه این گل ها رو میده به باد
تو منو دست فراموشی سپردی میدونم
دیگه حتا روزی اسم من به یادت نمیاد
دلامون سیاه شدن برای هم تنگ نمیشن
مثل آسمون دیگه زلال و یک رنگ نمیشن
اونکه گفت مهربونی تا دنیا دنیاس میمونه
راست میگفت گمون می کرد دلامون از سنگ نمیشن
دل تو قصۀ دوست داشتنو باور نداره
دل من عاشق عشقیه که آخر نداره
اگه یه روز شنیدی که باغ بی خزونی هست
اون غمستونِ منه که گل پرپر نداره
یکی نیست به روشنی ها دلمو عاشق کنه
روی رود غربت من دستاشو قایق کنه
بسکه آدما رو با دل های سنگی می بینم
میونِ سینه،دلم،همین روزاس که دق کنه
این قطعه شعر از سروده های سیروس احمدی فر از یاران قدیمی استاد بهمن علاءالدین است.همکاری آنها از ابتدای دهۀ 50 و با پیوستن بهمن علاءالدین و سیروس احمدی فر به رادیو اهواز آغاز شد.عشق و علاقه سیروس احمدی فر و نوآوری هایش باعث شد تا بهمن علاءالدین با شاعر جوان آن روز همکاری تنگاتنگی داشته باشد.
اغلب اشعار فارسی قبل از انقلاب استاد بهمن علاءالدین را سیروس احمدی فر سرود."قصۀ دوست دارم" یکی از آنهاست.
5/5/53 در اهواز این شعر سروده شد و چندی بعد با تنظیم استاد منصور قنادپور و همکاری استاد بهمن فردوسی در رادیو اهواز اجرا شد.
این قطعه شعر در کتاب مجموعه شعرهای سیروس احمدی فر به نام "صبوری آه صبوری" چاپ شده است.
آيا شما براي بيهودگي قيام حسين(ع) و يارانش دليلي خاص و منطقي داريد؟
آيا شما از شخصيت و ابعاد وجودي و زندگي فاطمه(س) اطلاع و يا اصولا" مطالعه ايي داشته ايد؟
يا در اين باره تحقيق علمي و تاريخي كرده ايد؟
آيا در مورد واقعهء عاشورا و اهداف آن و پيامدهاي آن و تاثير آن از نظر سياسي و ايدئولوژي و نوع
جهانبيني و آرمان خواهي و آزاديخواهي افكار عمومي و نوع موءثر معرفي چهرهء زشت و پليد
حاكمان خون آشام مطالعه و تفكر كرده ايد؟
آيا سطح آگاهي شما از پروفسور لوئي ماسينيون استاد برجستهء دانشگاه سوربن فرانسه
بالاتر است؟لازم بذكر است ايشان 12 سال از زندگي پر بركت علمي اش را صرف تحقيق و
بررسي و ترجمهء نسخ گوناگون خطي موجود به زبان عربي در مورد زندگي فاطمه نمود
و حاصل آن نوشتن كتابي در مورد فاطمه بود كه تحسين و تعجب برانگيز است!
آيا سطح آگاهي و شعورتاريخي و علمي شما از دكتر علي شريعتي بالاتر است؟
لازم بذكر ميدانم كه ايشان پس از ساليان متمادي مطالعه در مورد واقعهء عاشورا همراه
با دليل و منطق و بررسي سير تاريخي و آناليز انقلابهاي تاريخي حسين را بگونه ايي
شناخت و شناساند كه هيچ قضاوت عادلانه ايي نمي تواند مهر بيهودگي بر اقدام
آزاديخواهانهء ايشان و يارانش بزند..... پس اگر عاقل هستيد و اهل مطالعه كتاب "حسين
وارث آدم " و "فاطمه فاطمه است"دكتر شريعتي و كتاب "فاطمه" پروفسور لوئي ماسينيون
را مطالعه و در موردشان تفكر كن نه بعنوان يك مسلمان و پيرو اسلام كه بعنوان يك انسان
آزاديخواه ! و اگر جاهلي و اهل سخنان بي پايه و اساس و غير علمي.... سعي كن در مورد
ساختار فكري ات تجديد نظر كني و بسوي متعالي شدن گام برداري.... در ضمن من هم
معتقدم كه براي حسين و يارانش نبايد بر سينه و سر زد و گريست بلكه بايد حسين را و
قيامش را شناخت.... آنگونه كه بود.... در سيماي شجاعت و شهامت و تدبير و آزادگي نه
در مظلوميت و تشنگي و آواره گي و سر بريدگي.... او معتقد بود كه "در نتوانستن هم
بايستن هست" و اوست كه آموزگار بزرگ پيروزي شگفت انگيز " خون بر شمشير است!"
به اميد روزي كه خودمان باشيم! آنگونه كه بايد باشيم.... نه آنگونه كه ميخواهند باشيم.
(سايه روشن)
بيچاره سنگ سر گردان
رها كه شد به جانب بلبل
نميدانست قلب كودك را بشكند
يا گل........
********************************************
از كدام پرنده بپرسم:
بر فراز قله ها چه خبر؟
وقتي عقاب آشيانه ميكند
بر تيرك برق ?!
هردم
خاطره اي
به خيالم آونگ مي شود
و نگاه بي رنگم
با شرنگ رگانم
رنگ مي شود
راستي!
در زمانه ايي چنين
كه تبسم
نچكيده از چهره ها
سنگ مي شود
هيچكس
دلش
براي شقايقي تنگ مي شود؟؟؟؟؟
( استاد عزيزم علي بداغي)
شقايق با بهار عاشق ميشود
و با پائيز ويرانه.....!!!!!
آري اين است قصهء
دل من ديوانه!!!....
(سايه روشن)
خداوندا: من در اوج لحظه هاي تنهايي ام
گسترهء حضور تو را با همهء وجودم احساس كردم
و شگفتا كه در اوج حضور تو تنهايي ات را فهميدم!!!
و چه كسي ميداند آنطرف تر از مرزهاي مطلق سكوت
حرف هايي هست كه هر كسي نمي تواند بزند و هر
كسي نمي تواند بشنود!
خداوندا: از همهء آموزه هاي سعادت بر انگيز دنيا
گفتن آن حرف ها را به من بيآموز و از تمام هدايايي
كه براي بندگانت در نظر گرفته ايي شنيدن و فهم
آن حرفها را به من هديه كن....
خداوندا: از همهء بهشتي كه وعده اش را داده ايي
دوست داشتن را به من عنايت كن و حوريانش را
سهم آناني كن كه تشنه كام قطره اند و نه اقيانوس
و بعيد ميدانم كه دوزخت آتشي داشته باشد!!!
و اگر دارد مرا با شعله هايش به آتش بكش
آنگونه كه ذوب شوم و در قالبي ديگرم ريز
تا پرستشي ديگر آغاز كنم به گونه ايي ديگر
تا شايد لبخندي بر لبان غمگينت بنشانم
چرا كه ميدانم تو با لب هاي من ميشكفي
و با اشك هاي من مي پژمري
با من زاده مي شوي
و با مرگ من پر ميكشي و پرواز ميكني.....
نميدانم آيا درست شناختمت؟؟؟؟ (سايه روشن)
شايد امشب فرهاد برود بيستون
تيشه بردارد دل بكند غرقهء خون
شايد امشب شيرين لب به دندان گيرد
و از خجالت سر فرهاد به دامان گيرد
شايد امشب يوسف عشق دلخواه شود
دل دهد بر عشق و رام زليخا شود
شايد امشب عشق ها بشكفند در دلها
شايد امشب چراغاني شوند محفلها
شاهپركها شايد پر به آتش بكشند
شايد امشب دل را به خاطراتش بكشند
(سايه روشن)

آن شقايق كه از عشق تو عاشق شده بود
سخت پژمرده شد از دوري تو وقتي شكفت
آن شقايق نگفت عاشقت است
لب فرو بست و چه دلتنگ شكست....
( سايه روشن )
دلي كه از بي كسي
غمگين است
هر كسي را ميتواند
تحمل كند !......
در نهان به آناني دل ميبنديم كه
دوستمان ندارند!!!!
و در آشكارا از آناني كه دوستمان
دارند غافليم!!!!
و شايد اين باشد دليل تنهايي مان.....
(دكتر شريعتي)
مشكلات راه مدرسه ام باعث شد
به خاطر سوراخ چكمه هايم
باران را با همهء عظمتش نفرين كنم.....
ساكنان دريا پس از مدتي صداي امواج را
فراموش ميكنند !!
و چه تلخ است قصهء عادت.......
براي آنكسي نوشتم كه عاشق است
اگر تو هم حس ميكني كه عاشقي
آهسته و شمرده بخوان چرا كه ميدانم
آهسته آهسته عاشق شده ايي
پس آهسته آهسته
هواي عاشقي را احساس كن
از تو خواهم گفت و از تو خواهم نوشت
اگر بغضي كه در گلويم هست بگذارد
و آرام گيرد
از تو خواهم گفت و از تو خواهم سرود
هميشهء روزگار ... هميشهء عمر
تا آخرين ثانيه ها ي نفس كشيدن
چرا كه تو لايق روايت و سرايشي